تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان دندانپزشکی 87 شیراز

وبلاگ دانشجویان دندانپزشکی 87 شیراز

تو جاده



پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و

میگه چون از صبح اولین كسی هستی

كه كمربند ایمنی بستی برنده 58 هزار

تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش

چیكار كنی؟
مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم .
 زنش سریع می گه: جناب سروان این

وقتی اكس می زنه پرت و پلا می گه
.
 بچّشون از اون پشت می گه: بابا

نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نكنیم؟
یه صدا از صندوق عقب می یاد:

از مرز رد شدیم یا نه؟
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:33  توسط ندا سادات شجاعی  | 

راه بهشت



مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود،تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه  اينقدر قشنگ است؟" دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده  نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند.
 (پائولوکوئلیو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:8  توسط ندا سادات شجاعی  | 

آپدیت ترین حدیث!

ليس المؤمن الذى يجعل الپَسورد علي مودمه وايرلس و جاره في كف الاينترنت الى جنبه."
حلية­المتقين، جلد آخر، باب اينترنت، صفحه 234 

"مسلمان نيست كسي كه روي مودم وايرلسش پسورد مي‌گذارد در حالي كه همسايه‌اش شب بدون اينترنت مي‌خوابد."


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 13:48  توسط ندا سادات شجاعی  | 

اصفهانيه داشته توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي رفته كه پليس با دوربينش شكارش مي كنه
و ماشينشو متوقف مي كنه.
پليسه مياد كنار ماشينو ميگه: گواهينامه و كارت ماشينو بدين.
اصفهانيه ميگه: من گواهينامه ندارم.
اين ماشينم مالي من نيست.
كارتا ايناشم پيشي من نيست
من صَحَبي (صاحب) ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب.
 حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم،
شوما منا گرفتين.
پليسه كه حسابي حيرت زده شده بوده بيسيم ميزنه به فرمانده اش و عين قضيه رو تعريف مي كنه و درخواست كمك مي كنه.
فرمانده اش هم ميگه تو كاري نكن من خودم دارم ميام.
فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل ميرسونه و به راننده اصفهاني ميگه: آقا گواهينامه؟
اصفهانيه گواهينامه اش رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده ميگه: كارت ماشين؟
اصفهانيه كارت ماشين كه به نام خودش بوده رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده.
فرمانده ميگه: در صندوق عقب رو باز كن.
اصفهانيه درو باز ميكنه و فرمانده ميبينه كه صندوق هم خاليه.
فرمانده كه حسابي گيج شده بوده،
به اصفهانيه ميگه: پس اين مأمور ما چي ميگه؟!
اصفهانيه ميگه: چي چی ميدونم والا جناب سرهنگ!
حتماً الانم ميخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت ميرفتم؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 10:58  توسط بهنام ملک پور  | 

The fire in my heart

You say you never meant to hurt me
So what were you thinking of that night?
When shadows turn to hunt me
I can't stop the fire in my heart

Why is it the closer we get
The more it hurts inside
And when it's over
When you even cry for me? For me...

You said that I’m the only thing that mattered
So how could you, how could you just change your mind?
And I thought you were my best friend
But you don't even know me, this isn't right

Why is it the closer we get
The more it hurts inside
And when it's over
Tell me, when you even cry for us? For us...

You say you never meant to hurt me
So what were you thinking of that night?
When shadows turn to hunt me
Then I stop, I stop the fire in my heart

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 15:44  توسط ندا سادات شجاعی  | 

somewhere i belong

I had nothing to say
and i get lost in the nothingness inside of me
(i was confused)
and i live it all out to find, but im not the only person wit these things in mind
(inside of me)
but all that they can see the words revealed
is the only real thing that i got left to feel
(nothing to lose)
just stuck hollow and alone
and the fault is my own and the fault is my own


i wanna heal i wanna feel what i thought was never real
i wanna let go of the pain ive felt so long.
erase all the pain til its gone
i wanna heal i wanna feel like im close to something real.
i wanna find something ive wanted all along
somewhere i belong

and i got nothing to say. i cant believe i didnt fall right down on my face
(i was confused)
look at everywhere only to find.
it is not the way i had imagined it all in my mind.
(so what am i)
what do i have but negativity
cuz i cant trust no one by the way everyone is looking at me
(nothing to lose)
nothing to gain im hollow and alone
and the fault is my own
and the fault is my own


I will never know myself until i do this on my own
cuz i will never feel anything else until my wounds are healed
i will never be anything til i break away from me


i will break away. ill find myself today

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 23:9  توسط ندا سادات شجاعی  | 

اصلاحیه نواریون جراحی جلسه 12

ص 2 از آخر خط 4:نام دارو petedine است.

ص 3 خط 4:از گروه آلکالوئیدهای تریاک...

ص 8 خط 5 و 7 هر دو جای خالی:نوع استولیت(لازم به ذکر است که عارضه ی تورم کبد و cholestasis مربوط به اریترومایسین است نه نوع خاصی از آن.ذکر این نوع فقط برای محکم کاری است!)

ص 8 خط 16:هر بار 1گرم keflin به مریض تزریق می شود(استاد به اشتباه فرمودند Keflex که نوع خوراکی است)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 12:27  توسط حامد طاهری 

علت درس نخوندن دانشجویان کشف شد !


 
بالاخره بعد از مدت ها تحقیق علت درس نخوندن دانشجویان کشف شد !!!

۱ ) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.
...
۲ ) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

۳ ) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴ ) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را می طلبد که جمعا” ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵ ) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز می شود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶ ) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷ ) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

۸ ) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

۹ ) در سال شما ۱۰ روز را به بازی می گذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰ ) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است.

۱۱ ) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

۱۲ ) ۱روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟



نتیجه ی اخلاقی: پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند!!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 12:35  توسط مصطفی علوی  | 

اصطلاح 120 سال زنده باشی از کجا آمده؟

 آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...

 

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند  هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و بعضی ها هم این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 12:39  توسط بهنام ملک پور  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 19:50  توسط بهنام ملک پور  | 

آلبوم جدید سیاوش قمیشی با نام یادگاری


تنظیم : نیما وارسته - مسعود فولادی - الیاس شیرزاد - فرد میرزا - رامون - خشایار احمدیه


 ترانه سرا : زینب علاقه - صفا لطفی - شایان جعفرنژاد - صفا لطفی - شبنم حکیم هاشمی - ساحارا منادی - محسن شیرالی - کوروش سمیعی


لینک دانلود در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 16:18  توسط امین فرجود  |